همه چیز از یک تصادف شروع شد از یک پرش و یک شیرجه ساده . از یک بلندی به یک رودخانة کم عمق ؛ برای جونی ایریکسون همه چیز تمام شده بود نا امیدی , خشم از خداوند , درد و رنج و جنگ میان باور و نا باوری تمامیت زندگی او بود . او می گوید : در بعد از ظهر یک تابستان گرم ژوئیه 1967 با یک پرش در یک رودخانة کم عمق برای همیشه زندگی من تغییر یافت , یک فلج نخاعی که باعث شده بود سر تا سر بدنم تا گردن بیحس و بی حرکت باشد بدون اینکه بتوانم از دستها و پاهایم استفاده کنم .در روی تخت بیمارستان نا امید از همه جا و تلاش برای پیدا کرن پاسخی به این حادثه که چرا بوجود آمد , من التماس میکردم از دوستانم که کمک کنند برای پایان دادن عمرم ؛ یک خودکشی بوسیله قطع رگ هایم یا بلعیدن قرص و یا شیوه های دیگری به این زندگی نفرت بار پایان دهم. من سئوالات زیادی داشتم ولی پاسخ آنها را نمی یافتم , چرا باید این حادثه اتفاق می افتاد وانگهی اگر اتفاق افتاد چرا باید از جانب خداوند شفایی نباشد ؟ من به خداوند ایمان داشتم و از دست او عصبانی بودم .اگر این خدا ؛که خدای محبت است و اگر قادر مطلق می باشد چرا باید محبت و توانائی خود را این چنین نشان دهد ؟ او باید مطمئناٌ جلوی اینکار را میگرفت , چگونه یک افلیج دایمی در تمام زندگی می تواند به اراده و نقشة خدا باور داشته باشد ؟ در فقدان این پاسخ ها چیزی نمی یافتم چگونه می توانستم در این وضعیت به خداوند اعتماد و توکل کنم . یک دوست « استیو » سئوالاتم را جدی گرفت و برای آنها پاسخی داشت . جونی , صلیب ارادة چه کسی بود ؟ و ناگهان بیاد درسهای یکشنبه کلیسا «کانون شادی » افتادم و به او پاسخ دادم : البته ارادة خدا او بلاخره به من نشان داد که چگونه شیطان یهودا را وسوسه کرد و آن جمیعیت را تحریک نمود ودر پیلاطس انگیزة واقعی ایجاد نمود تا آن حکم نا عادلانه را صادر نماید.در آن روز هر کسی دلایل خاص خودش را داشت ولی یک انتخاب بود میان بهشت و جهنم ؛ و عیسی مسیح مصلوب گردید با شدیدترین وضع و ارادة خدا این بود که حتماٌ انجام شود , ولی خداوند نقشة شیطان را در آنجا به هم ریخت و بدترین مرگ بر روی صلیب برای نجات انسان مهیا شد , بوسیلة صلیب درهای آسمان وسیعاٌ برای همه باز شد و این همان دلیلی است که ما امروز صلیب را بروی گردن قرار می دهیم صلیب دیگر سمبل مرگ نیست , آن سمبل امید و پیروزی ما شده است .استیو به من کمک کرد که بفهمم که ملکوت و جهنم هر دو بطور مساوی در حادثة من نقش دارند . وقتی تصمیم گرفتم که بابی احتیاطی بپرم و این حائثه برای من رخ دهد شیطان احتمالاٌ میگوید من موفق شده ام که ایمان یک دختر را غرق کنم و رویاهای مقدس در ایمان به عیسی مسیح را بی حس و بی حرکت نمایم . اما هدف خدا این است که ما را تبدیل کند به فکر کردن و صبور بودن و به امید زندگی و خوشبختی و امید به جلال آسمانی ؛ در این جنگ شدید روحانی و شخصی تنها انتخابی که برای من وجود دارد به عنوان مثال , صندلی چرخدار من برایم یک سمبل از کار افتادگی و گوشه نشینی بود اما خدا آنرا عوض کرد و در جهت خودش ، برای اینکه من به او توکل نموده بودم و همه درد ها و رنجهایم را به او سپرده بودم، امروز صندلی چرخدار من سمبل استقلال من است و این انتخابی است که من انجام داده ام. من جرأت نمی کنم بشمارم 16 دلیل کتاب مقّدسی را که بیان کنند چرا این حادثه اتفاق افتاد. امّا در تمام عمر 34 سالم، از زمان حادثه تا امروز، من واقعاٌ چیزهای نیکویی در خداوند کشف نموده ام،من قبلاٌ گمان می کردم خوشبختی یک قرار ملاقات برای شب نشینی و یا یک اندام باریک و یا یک آینده با وسایل زیبا با دو تا پنج تا بچه است. امروز من بخوبی می دانم که ارزش واقعی محبت است، یک محبت گرم و عمیق، واقعی و شخصی، تقسیم کردن با همسایه، با همسر، با یک خواهر، با یک خاله و یک همکار، اینها هستند که می شود روی اینان حساب کند. من با آگاهی قوی زندگی می کنم که برای آینده هنوز خیلی چیزهای عالی در پیش است.ارزش های خوب زندگی، چیزهای گذرا نیستند و چیزهای بزرگتر و پر جلالتر وجود دارند که خودرا در ابدیت نشان می دهند. کلمات این سرود احساس خوبی به من می دهند که چقدر بعد از این حادثه به او نزدیک شده ام. من شادی می کنم با کسی که در زحمات نجات دهنده و شفا دهنده من است. من اشک می ریزم با کسی که هنوز برای من غمگین است. اما شادی ها و اشک های زمینی، در سالهای زیاد بر روی زمین سپرده می شوند. ولی یک چیز بزرگتر بوسیله کلام خدا کشف شده است. در این زندگی ما یک صلیب برای حمل کردن داریم و این فقط قسمت کوچکی از مرگ عیسی است که ما می توانیم با او تقسیم کنیم. یک روز این صلیب را بر روی این زمین می گذازیم زیرا او به ما قول داده است که تاج جلال را برایمان فراهم کند.